حکایت ورزش ما حکایت عجیبی است مخصوصاً که جنس اش از نوع فوتبال باشد. هر تغییری و تحولی که در عرصه سیاست ما رخ می دهد بیشترین رخنمون و بازتابش در ورزش و بخصوص فوتبال هویدا می شود و اگر کسی قافیه را در سیاست باخته و یا کسی برده، فوراً سربزنگاه این ورزش ماست که باید قربانی تسویه حساب های سیاسی شود و چه از آن روست که ورزش ما علیرغم آنکه همگان به پتانسیل موجودش، اعتراف می کنند هیچ گاه نتوانسته است به جایگاه واقعی اش برسد.
شاید هیچ کس تصور نمی کرد آن زمانی که علی آبادی جوان البته از نظر تجربه مدیریت ورزشی، به زعم خود و به توصیه دایه های مهربان تر از مادر، خواست غرور ستارگان پارسی! را که در جام جهانی زیر چکمه های پرتغالی ها و مکزیکی ها خدشه دار شده بود را جبران کند، حکم به برکناری دادکان بادرایت می داد، کار به اینجاها کشیده شود و فوتبال ما تحریم و تعلیق شود و زیر بیانیه های پی در پی فیفا، نتواند کمر راست کند، اگر شاید آن زمان کسانی که علی آبادی را وارد این بازی می کردند تا خود به جایی برسند کمی به آینده می نگریستند، تفاوت شهرداری با سازمان عریض و طویلی به نام تربیت بدنی را گوشزد می کردند و اینکه اگر در شهرداری یک مدیر می تواند در هر آن، ده ها نفر را از کار برکنارش کند اما اینجا قواعد بازی فرق می کند، اگر در شهرداری آب از آب تکان نمی خورد اینجا، سونامی برپا می شود که امواجش هزاران کیلومتر را در می نوردد تا به گوش جهانیان برسد و آنگاه نه غرور ستارگان پارسی بلکه حیثیت و شرف ایرانیان خدشه دار می شود، که سال هاست برای به دست آوردنش انواع ناملایمتی ها و نامهربانی های جهانیان را تحمل می کنند تا یک چیز به دست آورند «شرف و حیثیت».
این چنین بود که این فوتبال نگون بخت و بخت برگشته ما وارد فازی شد که در تاریخ فوتبال ما بی سابقه بود، یک سال و نیم بی مدیریتی در فوتبال و تعیین سرمربی با خرد جمعی و ... تنها ره آوردش این بود که تیم ملی از یک چهارم نهایی جام ملت های آسیا حذف شود ماه های ماه هم در انتظار گلزنی مهاجمانی باشد که در جام جهانی، دادشان گوش فلک را کر کرده بود که استعداد آنها نادیده گرفته می شود و جنازه آنها هم می تواند به پرتغال و مکزیک گل بزند اما پرتغال که هیچ، زنده آنها به تیم نصفه و نیمه کاستاریکا و سوریه آن هم نه در جام جهانی بلکه در تهران و بازی های دوستانه و رسمی سطح پایین هم گل نمی تواند بزند و این تنها گوشه هایی از بدبختی فوتبال ماست که قربانی تسویه حساب های سیاسی شده است و شاید در پی این تیره بختی ها بود که رییس انتخابی و به نوعی انتصابی فوتبال ما دست به کار شد تا با کشیدن پای کلمنته، کمی بتواند این کشتی طوفان زده ما را به ساحل آرامش برساند اما انگار این فوتبال ما قصد آرام گرفتن ندارد و هرچه می خواهد از حاشیه بپرهیزد اتفاقاً بیشتر وارد حاشیه می شود، هر چقدر می خواهد غرور از دست رفته را بازستاند، آنقدر غرور ما را زیر سؤال می برد شاید آن روز که ناصر شفق به عنوان نماینده تام الاختیار فدراسیون بارانی به دست و لبخند زنان به همراه خاویر کلمنته کار کشته از پله های فرودگاه پایین می آمد، هیچ کس تصور نمی کرد که این لبخندهای فاتحانه حکایت دیگری را برای ما رقم خواهد زد.
چرا که خوشبین ترین طرفدار فوتبال هم تصور نمی کرد که این مربی باسکی، آمده است تا ما را در داخل کشور و پایتخت اش تهران تحقیر کند، آنجا که لب گشاید و بگوید «آمده ام تا امکانات شما را ببینم، بعد تصمیم بگیرم، البته باید نظر دوستان و خانواده خود را هم جویا شوم»! و این چنین بود که آنهایی که به شوق دیدن یک مربی بزرگ تا ساعت ها از شب بیدار مانده بودند تا صحبت های کلمنته را از رسانه ملی ببینند آن هم درست در زمانی که کشور خود را برای برگزاری جشن ملی آماده می کرد، انتظار نداشتند کلمنته اسپانیایی آنها را تحقیر کند و ماندن و امضاء قراردادش را به اما و اگرها و نظرات دیگران موکول کند.
براستی آیا غرور ما در جام جهانی و جایی که در آن یک طرف برد هست طرف دیگرش باخت، خدشه دار شده بود یا در تهران، آن هم توسط یک خارجی و در روزهایی که مردم برای تحقیر نشدن توسط خارجی ها انقلاب کرده بودند؟!
براستی باختن در جام جهانی غرور مردم را به بازی می گیرد یا تحقیر و تحمیق یک خارجی در رسانه ملی؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:48  توسط عقیل صدیق
|
