تبليغاتX
نشریه مهر اردبیل - در پیشگاه خان

نشریه مهر اردبیل

سیاسی-فرهنگی-هنری- اجتماعی و ورزشی

خیلی وقت بود که آفتاب در آسمان خودنمایی می کرد اما از خان خبری نبود. همین که درب نمدی آلاچیق تکان خورد بسیاری از جمعیت حاضر خوشحال شدند. به دستور «گزیر» سکوت ازدحام باز هم حفظ گردید.

دو تا از نوکرها به استقبال خان شتافتند. یکی حوله ای به دست و دیگری آفتابه ای پر از آب داشت. خان پس از خشک کردن صورتش نگاهی به اطراف کرد. چشمش که به جمعیت افتاد اخم هایش تو هم رفت. پس از لحظاتی بتدریج چهره اش باز شد. تبسمی نمود همچنان که قدم برمی داشت به سخن پرداخت: «امروز گوسفندان چاق و چله ای پیشکش کرده اید. اما یادتون باشه اینارو به سرانه تان حساب نخواهم کرد».

مشهدی نصیر قدمی به جلو گذاشت: «ای خان بزرگ! من به اتفاق عظیم و سراصلان برای عرض ادب و تجدید دیدار به حضور رسیده ایم و چون دست خالی نباشیم هر کدام دو تا ارکک برای ششلیک آورده ایم. نوش جان تان!».

خان نگاهی به «گزیر» کرد: این بزرگان طایفه را به آلاچیق مخصوص راهنمایی کنید... در همین موقع مرد میانسالی رو به خان کرد: ای خان بزرگ این جواد سه رأس از گوسفندان ارکک ام و یک رأس توخلو ازم دزدیده اما قسم می خوره و به گردن نمی گیره. خان نگاه تندی به جواد کرد: تو و دزدی؟ تو مگه پسر مرحوم کربلایی کریم نیستی؟

جواد سر به زیر کرد و گفت: «خان بزرگ من این کارو نکرده ام».

خان صدایش را بلند کرد: «جوان سرت را بالا بگیر! آها اینجوری. حالا راست تو چشمانم نگاه کن. فقط یک دفعه بگو به جان خان من اونارو ندزدیده ام. اگه این جمله را گفتی برام کافیه».

جواد بار دیگر سر به زیر انداخت. آهسته گفت: «نه نمی توانم. چرا باید دروغکی آن هم به جان خان قسم بخورم. حالا که مجبورم می کنی راستش را می گم. اونارو من دزدیده ام». خان نگاه غضبناکی به جواد کرد: «معطل نکن. زود برو مال این بنده خداها را بهشان پس بده».

وقتی که می خواستند مرخص شوند، خان رو به صاحب گوسفند کرد: «یادتون باشه یک رأس توخلو به جواد بدهید. اون اگه محتاج نبود دزدی نمی کرد».

گزیر سخن خان را تکمیل تر نمود: «البته ششلیک خان فراموش نشود. یکی از همون ارکک ها را بفرستین کافیست».

خان می خواست بقیه دادرسی را به گزیر واگذار نماید که مرد قد بلندی راهش را سد کرد: «خان، من هم مورد ستم واقع شده ام. راستش چند شب قبل پنج رأس از گوسفندانم را طوری از داخل ابه ام برده اند که حتی سگ هایم نیز پارس نکرده اند. به هیچ کس هم مظنون نیستم!».

خان مکثی کرد. رو به مرد قد بلند نمود: «کار، کار دزدان حرفه ایست. ممکن است از طایفه ی دیگری باشند. تو پیش صمد برو هر کجا باشند برایت پیدا می کند».

مرد قد بلند آهی کشید: «خان بزرگ، پیش صمد هم رفته ام. کاری ازش برنیامد. یعنی اونم نمی داند کار کیست».

خان پوزخندی کرد: «پدر سوخته دروغ گفته. یا کار خودشه یا دوستانش. از قول من بهش بگو سه روز مهلت داری تا این گوسفندان را پیدا کنی. تو نیز سه روز بعد اینجا باش و مال ات را عیناً تحویل بگیر».

خان دیگر معطل نشد و ادامه ی کار را به «گزیر» سپرد. آخرین شاکی پیرمردی بود که از جوانکی چوپان زاده ذله شده و شکایت داشت. می گفت دزدانه پشم گوسفندان اش را تیغ می زند و به چرچی ها می فروشد و در ازاء آن کشمش و خرما می خرد.

گزیر یکی از نوکرها را به دنبال جوانک فرستاد. وقتی که حاضر شد دستور داد به چوب فلک بسته و کف پاهایش هشتاد تازیانه بزنند.

از اولین ضربه ی تازیانه، فریاد جوانک به آسمان رفت. معلوم بود تحمل این همه ضربه را نخواهد کرد. جوانک از درد به خود می پیچید. فریاد می زد. بیست تازیانه خورده بود که فرجی حاصل گردید. نوجوانی اسب سوار از راه رسید. به سرعت خود را به جوانک رسانید. شلاق نوکری که مأمور اجرا بود ازش گرفت و به دور انداخت. دستور داد جوانک نیمه جان را از چوپ فلک باز کنند.

خان در آلاچیق مخصوص از ماجرا باخبر شد. تبسمی کرد و رو به بزرگان طایفه نمود: «این رعیت آقاسی باز هم به داد بیچارگان رسید. نمی دانم اگر ایشان نبود رعیت از دست گزیر چه خاکی بر سر می کردند؟». حاضرین همه زبان به تحسین گشودند. وقتی که نوبت به مشهد نصیر رسید گفت: «خان بزرگ الحق لقب برازنده ای به آقازاده تان داده اید. خداوند او را برای رعیت حفظ فرماید».

آری، خدا می داند شاید خان هم در نوجوانی خود و در بارگاه خان دیگری یک رعیت آقاسی بود. بارگاهی که کار دزدان بزرگ با من بمیرم و تو بمیری فیصله می یافت و کار پشم دزدان آن هم در حد یک ناخنک به چوب فلک می کشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:34  توسط سهراب آدی گوزلی  |