رو در رو با توفیق باکی خانف آهنگساز آذربایجان
لطفا خودتان را برای مخاطبان ما معرفی کنید؟
من آهنگساز، هنرپیشه ملی آذربایجان، مسؤول آکادمی موسیقی و دارنده مدال های کشوری توفیق باکی خانف هستم. در سال 1930 در باکو در خانواده ای که اهل موسیقی بودند به دنیا آمدم. مرحوم پدرم احمد باکی خانف هنرپیشه ملی آذربایجان، تمام عمرش را در هنر صرف کرده بود. او تار می زد و در خانواده اش برادرش محمدخان هم نوازنده تار بود. در نسل باکیخانوف ها در تاریخ آذربایجان چند ژنرال هم داریم و پدرم، خواهر و برادر، عمویم و خودم نیز ادامه آنهاییم که به موسیقی روی آورده ایم. اهالی موسیقی همیشه در خانه ها جمع می شدند و در کودکی بیشتر آنها را دیده ام. «حسینقلی سرابسکی» بازیگری که اولین بار نقش مجنون را در اپرای «لیلی و مجنون» آذربایجان بازی کرد به خانه ما رفت و آمد داشت. «جبار قاریاغدی»، «سیدشوشنسکی»، «قوربان پریموف» و سایرین می آمدند و می رفتند. پدرم وقتی به شاگردانش موسیقی درس می داد من هم می نشستم کنارشان و با علاقه گوش می دادم. قبل از آنکه وارد آکادمی موسیقی آذربایجان بشوم آهنگ های زیادی ساخته بودم. آنجا به صورت حرفه ای آهنگسازی را از «قاراقارایف» یاد گرفتم. آهنگسازی من بعدهای زیادی دارد و به غیر از اپرا چیزهای دیگری هم نوشته و اجرا کرده ام. سه باله نوشته ام: «خزر»، «خیر و شر» و سومی براساس خمسه نظامی به نام «منظومه شرق». در این زمینه موفقیت های زیادی داشته ام. به عنوان مثال در سال 1969 نمایندگانی از فرانسه آمدند به شوروی و در 15 ایالت چیزی برای دعوت به آن کنگره پیدا نکردند تا اینکه وقتی در آذربایجان یکی از باله های من را دیدند با شور و شوقی فراوان مرا به همراه گروهم به هفتمین فستیوال بین المللی رقص در پاریس دعوت کردند. آنجا 30 اجرا داشتیم. بعدا همان باله را در مسکو و اکراین هم اجرا نمودیم.
در ژانر سمفونی بعد از مرحوم فیکرت امیراوف و نیازی، به عنوان ادامه دهنده راه آنها پنج سمفونی مقامی نوشته ام که عبارتند از «نوا»، «همایون»، «رها»، «شهناز» و «دوگاه». چند وقت پیش دو تا از این سمفونی ها چاپ شد و بقیه آنها نیز قرار است چاپ شود.
از همان دوران جوانی «ترانه های فولکلور» مورد علاقه من بود و برای بیشتر آنها آهنگسازی کرده و در اختیار آکادمی موسیقی قرار داده ام. به غیر از آذربایجان کارهایی نوشته ام با موضوع ایران با عنوان «نواهایی که از شرق می آیند» که در هنرستان های موسیقی دخترانه و پسرانه تدریس می شد و یا هنر ایرانی» و «مجموعه ای برای فردوسی» را هم اخیرا نوشته ام. بعد از این کار مقداری از خاک طوس را برای یادگاری به آذربایجان آورده ام.
پنجاه سال پیش نیز در ترکیه براساس ترانه های فولکلور ترکیه سمفونی هایی نوشته ام. بعضی از کنسرواتورهایم نیز در گرجستان بارها اجرا شده است.
بارها به تهران آمده ام و در جشنواره موسیقی بین المللی حضور یافته ام در یکی از همین جشنواره ها یکی از کنسرت های من که در «بیات شیراز» نوشته شده بود به رهبری «آللاه وئردی پاشایف» اجرا شد که «رامیز قلی یف» با تارش به کنسرت عظمتی دو چندان بخشید. مخاطبان نیم ساعت به صورت ایستاده با تشویق های مدامشان از کنسرت استقبال کردند آن روز من فهمیدم و بسیار خوشحال شدم که در ایران هم کنسرت های بزرگی اجرا می شود و مخاطبان بی شماری را هم دارد.
دلم می خواهد آهنگ هایی که ساخته ام لب طاقچه نماند و حتما اجرا شود. اردبیل نیز مورد علاقه ام بوده است. وقتی از باکو راه افتادم نمی دانستم در اردبیل چطور از طرف گروه های موسیقی مورد استقبال قرار می گیرم. خوشبختانه در اینجا آقای خراسانی حضور داشتند و به گرمی از من پذیرایی شد و با عواطف و احساسات بسیار دلنشین به باکو بر می گردم. در اینجا همچنین با آقای سلیمانزاده دیدار کردم. ایشان 10 سال پیش در امور فرهنگی سفارت ایران در باکو فعالیت داشت ما بارها، آنجا دور هم می نشستیم و از کمک های ایشان بهر می بردیم. برای گروه های موسیقی یی که از ایران می آمدند سالن های خوب و مجهزی فراهم می کردیم. برای همین با حمایت های ایشان آهنگ هایی که برای ایران نوشته ام در باکو اجرا می شد. اطلاعات آقای سلیمانزاده در زمینه آواز و موسیقی آذربایجان در سطح بسیار بالایی قرار دارند و ما از ایشان کارهای خوبی در باکو دیده ایم. از کتابی که اخیرا نوشته ام چند نسخه آورده بودم که به ارشاد و کتابخانه اردبیل هدیه کردم. در آن کتاب در کنار مرحوم سلیمی و سفیر وقت ایران عکسی به یادگار انداخته ایم و در آن برنامه درباره ارتباط ایران و آذربایجان در زمنیه موسیقی مطالبی نوشته ام.
خانواده پدری ام در زمان حکومت تزاری حدود 10 سال در تهران، قزوین، رشت و زنجان زندگی کرده اند و در آن روزها با «اقبال آذر» آشنا شده اند. همچنین «مصطفی پایان» تا 1938 در باکو بود و ما در کتاب فوق عکس هایی از ایشان گذاشته ایم. مرحوم عموی من در زمان شوروی بارها در ایران به همراه «ساراقدیم اوا» و «خان شوشنسکی» برنامه هایی داشته اند. از آن روزها این روابط وجود داشته است و حالا خدا را شکر می کنم در اینجا هم در برنامه ای در باکو به مناسبت 75 سالگی ام آقای «افشار سلیمانی» هم حضور داشتند و سخنرانی کردند و گفتند: "توفیق باکی خانف پل ارتباطی ایران و آذربایجان است. این امر هم کاملا مرتبط با خواسته های فرهنگی هر دو ملت می باشد» در آخر هم گفت که من باکی خانف را طبق قولم به زیارت امام رضا به مشهد هم خواهم فرستاد. چنین هم کرد. چند ماه پیش هم طبق قول ایشان رفتیم مشهد. این روابط هر چه بیشتر باشد به نفع هر دو ملت خواهد بود. آهنگ هایی هم که امروز شنیدم خیلی دلنشین بود. خصوصا این عزیزان «چهارگاه» را که آهنگی حماسی ست به درستی اجرا کردند.
آقای خراسانی هم خیلی خوب خواند. «سه گاه» را هم قدرت پورحسن به طرز زیبایی خواند. در نوار ویدئویی هم که نگاه کردم آقای خراسانی از تصنیف های ساخته من اجرا کرده بودند. در آذربایجان تلاش خواهم کرد این گروه را به باکو دعوت نمایم. پدر زنم معلم و مدیر مدرسه بود که در 69 سالگی فوت کرد. او همیشه از کسانی که به ایران می آمدند مشتی خاک وطن و ساقه درختی می خواست تا در آن غربت نشانه ای از وطنش را داشته باشد. متأسفانه ایشان به خواسته اش نرسید و من از شما می خواهم وقت رفتن چیزهایی را که گفتم به من بدهید تا برای خانواده چشم انتظار ایشان ببرم.
شما به عنوان آهنگساز وضعیت موسیقی مقام را چگونه ارزیابی می کنید؟
خوبه. چون این مسئله از طرف دولت حمایت می شود. طبق دستور الهام علی یف «مرکز مقام» به وجود آمده و ساختمانش در حال احداث است. « مهربان علی اوا» بانوی اول جمهوری آذربایجان انجمنی تشکیل داده و در آن اساتید مقام دور هم جمع شده و از آهنگساز تا خواننده کنار هم فستیوال هایی برگزار می کنند.
به نظرم در حال حاضر با برنامه هایی که طراحی شده وضعیت مقام در آینده خیلی بهتر خواهد بود. بین هنرمندان پیشکسوت همواره حسادت وجود داشته است. به طور مثال شنیده ام آهنگسازی رفته پیش یک نوازنده تار، و تار زن که می زد او براساس چیزی که می شنیده نت می نوشته. نوازنده تار یک دفعه متوجه می شود و می گیرد و دست نوشته های او را پاره می کند. ولی در مقابل پدرم تمام رمز و رموز مقام را به شاگردانش یاد می داد و من هم این روش را ادامه می دهم. بر همین شیوه نیز کسانی مانند «عارف بابایف»، «جانعلی اکبر اوف»، «علی بابا محمد اوف»، «اسلام رضایف»، «سکینه اسماعیل اوا» به آموزش به جوانان مشغولند.
در گذشته سران دولت شوروی پدر و عمویم را به خاطر نواختن در دستگاه «همایون» زندانی کردند. مرحوم اوزئیر حاجی بی اوف وساطت کرده و گفته اینها از نواختن این دستگاه هدف سیاسی نداشته اند و نمی خواسته اند ذهن مخاطب به طرف شیراز و در کنار آن به ایران متمایل شود. چون نوا و همایون در موسیقی ایرانی نیز هست.
نظرتان در مورد موسیقی ایرانی؟
موسیقی ایرانی پیشینه عظیمی دارد. در دوران کودکی نیز یادم هست پدرم از رادیو به موسیقی ایرانی گوش می داد و من هم چنین می کردم. مصطفی پایان آن وقت ها به خانه ما رفت و آمد داشت و وقتی هم که به ایران برگشت با ما رابطه داشت. کسی هم بود به اسم «عادل آخوندزاده» که در تار مدتی شاگرد پدرم بود. مرحوم علی سلیمی هم پیش پدرم شاگردی کرده بود و در ارکستر پدرم نوازندگی می کرد. من در «منظومه شرق» نیز از موسیقی شرقی به خصوص نوا استفاده کرده ام. آن وقت ها نیز اوزئیر حاجی بی اوف به خاطر هزاره فردوسی سمفونی یی نوشته بود.
آیا چیزی از محمدرضا شجریان شنیده اید؟
نه. ولی چند بار با «استاد ناصرپور» دیدار داشته ام و او چیزهایی در «نوا» خوانده است. ناصرپور گفت می خواهد ادامه دهنده شیوه «حاجی بابا» باشد. یک بار در جشنواره تئاتر در مازندران کتابی به من دادند که ملودی مقام های ایرانی در آن بود. انگار در ایران 36 شعبه مقام خوانده می شود ولی در آذربایجان در 12 شعبه آن خوانده می شود. در عین حال در تحریرهای موسیقی فارسی شیوه خاصی وجود دارد که این مسئله از افتراقات موسیقی آذربایجانی و فارسی ست. مرحوم «ربابه مراداوا» که در 1946 به آذربایجان آمد، وقتی در «همایون» می خواند به راحتی می شد فهمید او به سبک ایرانی ها می خواند.
بعد از این همه فعالیت در زمینه موسیقی آیا می توانید خوانده ای را که بیشتر می پسندید نام ببرید؟
در سال 1941 که گروهی از آذربایجان به ایران آمده بودند «ابوالحسن خان اقبال آذر» به آنها گفته بود: «سید شوشنسکی» خواننده بزرگی است و از او می توان چیزهای زیادی آموخت.
به راستی هم سید شوشنسکی در این عرصه بی همتاست.
کسانی مانند «عارف بابایف»، «زینب خانلار اوا»، «علی بابا محمداوف»، «عیسی موسی یف» از شاگردان ایشان بوده اند.
در صدای سید شوشنسکی چه چیزی بود که در صدای امروزی ها وجود ندارد؟
او تا اواخر عمرش می خواند. «آراز باری» را خیلی راحت می خواند. مانند زمانی که «خان شوشنسکی» «قاراباغ شیکسته سی» را بی هیچ زور زدنی می خواند. در عین حال وی بر مقام آذربایجان تأثیر زیادی گذاشته است. قبل از او نیز «جبار قاریاغدی»، «آقا بالا آقا ساعد اوغلو»، «اسلام عبدالله یف»، «میرسید میربابایف». برای زندگی میربابایف هم اپرایی نوشته اند. میربابایف وقتی به خواستگاری دختر مورد علاقه اش می رود پدر زنش می گوید من دخترم را به خاطر صدای خوب به تو نمی دهم و باید خوانندگی را کنار بگذاری. بابایف به او می گوید صفحه های موسیقی اش در همه جا پخش شده و او جواب می دهد هر جا هستند پیدایشان کن و آنها را از بین ببر. بلشویک ها که به آذربایجان می آیند بابایف به پاریس فرار می کند و در آنجا مدتی زندگی سختی را می گذراند. چند وقت بعد که به باکو برمی گردد یکی از صفحه هایش را در مغازه ای می بیند و چون آن وقت ها صفحه ها گران بودند با دوستانش پول روی هم می گذارند و او آن صفحه را می خرد و از شوق دستش می لرزد و صفحه می افتد و می شکند.
می توانید ترانه و آهنگی که در کودکی روی شما تأثیر گذشته نام ببرید.
وقتی از پدری می پرسند کدام یک از اولادش را دوست دارد حتما همه اشان را نام می برد. من هم چنین وضعیتی دارم ولی از بین آنها «کوچه لره سو سپیشم» و «دلبر» تأثیر خاصی بر من داشته اند.
به وقت تنهایی و غربت چه چیزی را زیر لب می خوانید؟
ترانه «ای ظالم یار» را.
تا حالا دلتان برای باکو تنگ شده است؟
کسی که به جایی عادت کند همواره برایش سخت است. در ضمن پدرم 10 سال در ایران زندگی کرده و با او همواره با عزت و احترام رفتار شده ولی غربت همواره با انسان بوده و در خوشبخت ترین لحظات هم هر کسی خواهان وطنش است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:54  توسط حمید رستمی
|
