تبليغاتX
نشریه مهر اردبیل

نشریه مهر اردبیل

سیاسی-فرهنگی-هنری- اجتماعی و ورزشی

 

انتقاد از روند بررسی صلاحیت ها و پاسخگویی سایت های نزدیک به دولت

سرویس سیاسی: در حالیکه هنوز قضیه رد صلاحیت ها موضوع اصلی مباحث گروه های سیاسی خصوصاً اصلاح طلبان قلمداد می شود اعضای حزب مشارکت روز جمعه گذشته با حضور در مرقد امام خمینی (ره) با سیدحسن خمینی دیدار کرده و دغدغه های خویش را در میان نهادند.

نوه امام خمینی در ادامه این جلسه با ابراز تأسف از وضعیت پیش آمده گفت: «این تیغ تنها سر شما را نتراشیده، بسیاری از دوستان در همه گروه های جامعه را مشمول لطف خود قرار داده است که البته مایه تأسف است.»

این البته پایان کار نبود و فردای آن روز یک هفته نامه سیاسی مصاحبه یی اختصاصی از سیدحسن چاپ کرده بود که وی به صراحت از حضور نظامیان در عرصه انتخابات را مغایر با راه امام دانست و آن را نشانه یی از خروج جامعه از راه امام توصیف کرد که به صورت غیرمستقیم مربوط به صحبت های یک فرمانده ارشد نظامی می شد که چند روز قبل به صورتی آشکار موفقیت کاندیداهای جبهه اصول گرایان را خواسته بود.

همه اینها در حالی عنوان می شد که علی اشراقی یکی دیگر از نوه های امام خمینی که تمام دوران کودکی و نوجوانی اش را با امام گذرانده بود و در بسیاری از تصاویر بنیانگذار جمهوری اسلامی کنار او حضور دارد توسط هیئت نظارت رد صلاحیت شده بود و به گفته سیدسراج الدین موسوی از اعضای دفتر امام (ره) بیت امام (ره) و به ویژه سیدحسن خمینی به حدی از این امر ناراحت شده اند که به علی اشراقی توصیه کرده اند اعتراض ننموده و عطای انتخابات را به لقای آن ببخشند.

از آنجایی که اعتراض به روند بررسی صلاحیت های داوطلبان مجلس تبدیل به رویه یی شده بود که حتی آیت ا... مکارم شیرازی و برخی از سران جناح راست هم به آن اعتراض کرده بودند انتظار نمی رفت که اعتراضی شدید از سوی رسانه های دست راستی به این سخنان وارد گردد آن هم در روزهای سالگرد پیروزی انقلاب که حال و هوای خاص خود را دارد اما این سایت نزدیک به هواداران دولت نهم بود که شمشیر انتقاد از سیدحسن خمینی را برای اولین بار از رو بست و او را متهم به استفاده از مزایای عالی ویژه در زمان دولت اصلاحات کرد و از خودرویی نام برد که از طرف دولت اصلاحات در اختیار او گذاشته شده و همچنین سخن از تنفس هوای بالای شهر تهران و عادت به سونای بخار به میان آورده بود که با این اوصاف نمی تواند درد مستضعفین و محرومین را رصد کند.

این سایت در ادامه مطلب خود این چنین آورده است: «نوه امام بودن اصالت گوهری است» ملاک نیست والا حضرت امام دستور برخورد قاطعانه با سیدحسین خمینی را نمی دادند و او امروز در آغوش آمریکا نبود».

چند ساعت بعد از انتقاد تند از سیدحسن خمینی بود که یکی از مسؤولین مرکز اسناد انقلاب اسلامی طی یک مقاله به آن قسمت از مصاحبه سیدحسن که به حضور نظامیان در انتخابات مربوط می شد و با ذکر دلایلی عنوان کرد که حمایت از برو بچه های انقلاب و کسانی که شکی در خلوص نیت آنها نیست چه اشکالی دارد که وی آن را خروج از راه امام تلقی کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:58  توسط حمید رستمی  | 

نمی شود به قضیه احراز صلاحیت و رد صلاحیت های هیئت نظارت و ایضاً هیئت اجرایی به دقت نگاه کرد و یاد صحبت های آقای اسدا... بادامچیان نیفتاد که عموم اهل اصلاحات را به توجه در پیشگاه خداوند به خاطر تهمت های ناروا بر شورای نگهبان دعوت کرده بود. واقعاً مانده ایم از این همه سعه صدر و بی طرفی و دقت که باعث شد همه اهالی اصلاحات را که با کمال دقت و ظرافت انتخاب کرده بودند به یک باره رد صلاحیت کردند و در تهران حتی به نوه بنیانگذار این انقلاب نیز رحم نکردند و با کمال بیطرفی او را نیز که یادگار همین انقلاب است برای نمایندگی مجلس محرز ندانستند و ما ماندیم و باری از گناه که باید با توبه از دوشمان برداریم.

ولی هنوز بحث ما باقی است و بسیار پسندیده است تا بعضی سؤالات بعضی از اهالی اصلاحات را همین دوستان دقیق و بیطرف پاسخ دهند. در خبرهاست که صلاحیت بعضی از دوستان که التزام آنها به دین مبین اسلام  احراز نگردیده بود را پس از ادای شهادتین در برابر پیشگاه هیئت اجرایی پذیرفتند و اهالی اصلاحات در حیرت ماندند که بالاخره آن عزیزان مسلم بودند یا نه؟

اینکه دو برادر را در اردبیل خودمان به همان علت رد صلاحیت کنند و پس از آنکه از برادر کوچک تضمین خواستند تا وارد گود نشود قول دادند که برادر بزرگ را که از قضای روزگار نماینده دو دوره اردبیل بوده است را به مسلمانی و انقلابی بودن بپذیرند و رقیبی برای دوستان خود از جمله فرماندار سابق اردبیل وارد وارد معرکه نمایند شاید با ناامیدی ملت اردبیل از این بازی ها پای ملت را از صندوق های رأی دور نگه دارند و با کمال بیطرفی و آزادی افراد مورد نیاز خود را به مجلس هشتم بفرستند تا احتمالاً اگر بودجه 80 صفحه ای رییس جمهور حتی بودجه دانشگاه را هم به استاندار بخشیده است و بودجه فرهنگی را به چنان فلاکتی دچار کرده است که داد وزیرش هم درآمده است، صدای مخالفی درنیاید تا ما خیال نکنیم در ایران هفتاد میلیونی هم فردی برای مخالفت وجود دارد. از آن سو ما شاهدیم که در این سی سال چه غیرمسلمان و ضد انقلابیونی بودند که در نبود دقت و بی طرفی وارد مجلس شورای اسلامی شده بودند و ما خبر نداشتیم اشخاصی که بعضاً تا 3 دوره در این مجلس نشسته بودند و عده ای هم در مجلس برای رسیدن به دمکراسی تحصن کرده بودند و پا به پای امریکا و اسرائیل از بعضی حرکت های موذیانه دشمنان حمایت می کردند چگونه برای ما قانون تصویب می کردند و بودجه چند هزار صفحه ای خاتمی را تصویب می کردند. هر چند ما برای توبه کردن و ادای دین خود به سخنان آقای بادامچیان آماده هستیم ولی سؤالات دیگری هم به اهالی اصلاحات وارد شده است که محض خالی نبودن عریضه آوردن آنها بی مورد نمی باشد: اینکه چگونه نوه بنیانگذار انقلاب اسلامی رد صلاحیت شده است آیا نه به خاطر اینکه اسم فامیل ایشان اشراقی هستند و خواهرشان عضو جبهه مشارکت؟ یا خدای نکرده ما هنوز در گمراهی هستیم و تهمت با طرف بودن بر هیئت ها می زنیم؟ اگر شورای محترم نگهبان اینگونه بیطرف است چرا سیدحسن خمینی که دیگر اسم فامیل ایشان اشراقی نیست و در جبهه مشارکت هم عضو نیست اینگونه به رد صلاحیت ها اعتراض می کند و چرا پس از اعتراض مورد حمله شدید اشخاص طرفدار رییس دولت نهم قرار می گیرد و او را همچون خائنین مملکت معرفی کرده اند؟ چرا و چگونه صلاحیت همه افراد لیست اصولگرایان محرز می شود و آنها قبل از رفتن به لیست احراز صلاحیت، لیست خود را می بندند و دعوایشان را برای سهمیه بیشتر آغاز می کنند؟ آیا از آنها که بسیار همفکر هیئت های اجرایی و نظارت هستند کسی نبود که مانند نوه دختری رهبر فقید ایران مدارکش ناقص باشد یا مدرک تحصیلی اش کمتر باشد یا

انقلابی بود؟ بالاخره برای ثبات بی طرفی چهار تا دلیل هم لازم است وگرنه مرجع تقلیدی مانند آقای مکارم شیرازی که از استوانه های این انقلاب هستند که لب به شکایت و اعتراض نمی گشود؟

ما البته برای توبه به مساجد و معابد خواهیم رفت ولی هنوز این سؤالات برای ما لاینحل است و امیدواریم این بی طرفی و دقت همچنان ادامه یابد تا دوباره گناه بر دوشمان سنگینی نکند از این تهمت های ناروا؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط وحید علیرضایی  | 

 

مختار جمیلی

دنیا خیلی کوچک است و دیدمان خیلی محدود، مردمانش با دیدگاه های مختلف و هر کسی با دید خاص خود پیرامونش را می بیند گاهی آسمان صاف و گاهی مه آلود است و عمر افراد خیلی کم. خوش بحال کسی که به فکر هم نوع اش بوده و رفاه و آسایش دیگران را بر آرامش خود ترجیح می دهد. افراد جامعه به گروه های مختلف تقسیم می شوند و هر گروهی بر گروه دیگر غالب شود زمام حکومت را به دست می گیرد و با دیدگاه های خود سرنوشت مردم را رقم می زند هر دیدگاهی نیاز به اصلاحات دارد تا فردایش از امروز بهتر شود و انگیزه های زندگی در جامعه را تقویت نمایند. ما انقلاب کردیم شهید دادیم و جنگ تحمیلی شروع شد صدها هزار تن قربانی جنگ و صدها هزار تن مجروح و جانباز. هر لحظه که نیازی بود با جان و دل آماده رفتن به جبهه می شدیم و شهادت را با جان و دل خریدار بودیم. بعد از جنگ دوران سازندگی پیش آمد. در این راه جوانان غیور و پرشور جنگ از یکدیگر سبقت می گرفتند و همه و همه تلاش می کردند که رکودی در کارهای اجتماعی و رفاهی مردم پیش نیاید هیچ وقت به همدیگر تهمت نامسلمانی نمی زدند و در زمان بحران، مرگ خود را بر مرگ همنوعان خود ترجیح می دادند و همیشه پیش مرگ دیگر مسلمانان بودند. هفته نامه مهر اردبیل که به تاریخ 13/11/86 منتشر شده بود را مشاهده کردم با نگاه اول بغضم ترکید و ساعتی گریه کردم و بعد با دقت به عکس هایی که در صفحه اول چاپ شده بود نگریستم آره خودشان بودند. اینان کسانی بودند که همیشه در کارهای اجتماعی پیش مرگ دیگران بوده و در سازندگی مملکت سهم بسزایی داشته اند. کلمه «اخراجی ها» را بر بالای عکس ها خواندم باز گریه ام گرفت کسانی که تا دیروز کوچک ترین خللی در مسلمان بودنشان نبود امروز به تهمت نامسلمانی گرفتار شده اند. ای کاش زمانه اینجوری نبود و دست اندرکاران با صداقت هر چه تمام تر می گفتند که این مسندی که نشسته ام جای من نیست. تا اینکه از ترس دادن مسند قدرت به دیگران تهمت نامسلمانی را به عزیزان دیگر بزنند. عزیزان کمی فکر کنید مسندی که شما نشسته اید دیروز آن عزیزانی که امروز تهمت نامسلمانی خورده اند نشسته بودند و فردا افراد دیگری در این مسند خواهند نشست و چه بسا همین تهمت را به شما بزنند. اکثر آن افراد را می شناسم همه شان نمازخوان و روزه بگیر هستند و بر مسلمان بودن شان شکی نیست و وقتی بعضی از آنان را در سر نماز می دیدم غبطه می خوردم و با خود فکر می کردم که این همه راز و نیازی که آن فرد با خدای خود دارد در مقابل آن، نماز و روزه من چگونه مورد قبول درگاه احدیت قرار خواهد گرفت با این تفکر خوب به عکس های اخراجی ها نگاه کردم بغضم ترکید و بلند گریه کردم و از پروردگار برای خود طلب مغفرت و برای عزیزانی که مسلمانی را نامسلمان می کنند طلب هدایت نموده و باز گریه کردم.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:54  توسط   | 

 

نگاهی به سریال ساعت شنی

یکی از زیرکی ها و هنرهای برنامه سازان سیما بیان معضلات جامعه در لفافی زیبا و قابل فهم برای عموم است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم معضلات اجتماعی وجود دارند و نمی توان با نادیده انگاشتن آنها به این نتیجه دست یافت که چون ما نمی بینیم پس وجود ندارند.

مدتی است شبکه اول سیما اقدام به پخش مجموعه تلویزیونی ساعت شنی به کارگردانی بهرام بهرامیان نموده که تا این زمان توانسته مخاطبان بسیاری را به خود جذب کند که از این بابت باید به سازندگان آن تبریک گفت، که توانسته اند با بیان داستانی نو بینندگان بسیاری را پای گیرنده های خود بنشانند.

ساعت شنی به داستان چندین شخصیت به صورت موازی می پردازد که به نحوی سرنوشتان در گرو دیگری است. داستان زندگی زنی به نام ماهرخ گلستان که پزشک زنان و زایمان و نازایی که خود از عدم باروری رنج می برد و این نقیصه ریشه در روان او دارد و دقیقا این گره داستان است که باعث بوجود آمدن مشکلات بسیاری در طول داستان میشود .ولیکن این داستان تنها یک گره ندارد بلکه به موازات این گره ، داستانهای دیگری نیز از خانواده او بیان می شود و به این ترتیب با شخصیتهای دیگری همچون امیرعلی برادر ماهرخ که مسئولیتی در بهزیستی دارد و همیشه در پی رفع مشکلات زنان بی سرپرست است ودیگری عمه ماهرخ که زنی سرد و گرم چشیده و متدین و دست به خیر است وگره اغلب ماجراها به دست او گشوده می شود . خسرو پدر ماهرخ که مسبب بسیاری از مشکلات در زندگی بچه های خود است و مهشید که زنی تنگدست است و سعی بسیار دارد تا خواهران و برادران خود را از دست پدر خود رها کند و در کنار خود نگاهداری کند و به همین دلیل مجبور به پذیرش پیشنهاد اجاره رحم خود برای خانم دکتر میشود تا شخصیت های زنان خیابانی و مشکل دار. نمایش همه اینها در کنار هم جسارت و حمایت می طلبد که هم بهرامیان از آن بی بهره نبوده و هم ریاست سازمان صداوسیما ( ضرغامی) تا آخر پاي كار ايستاد.

ساعت شنی گذشته از بیان داستانی نو ساختار بسیار جذابی نیز برای بیان داستانهای خود در نظر گرفته است. استفاده از جلوه های تصویری و نوری خاص برای بیان داستان هر شخصیت یکی از نقاط قوت سریال به شمار می رود. بیان ماجراهای ماهرخ گلستان با نورپردازیهای سفید تند و با درخشش بسیار زیاد خود حکایت از عدم سلامت روانی ماهرخ و زندگی دوگانه او با شخصیتی فرا ذهنی دارد. این روند نوری برای خانه سرد و بی روح عمه خانم در تضاد شدیدی قرار دارد . این نورپردازیها و جلوه های نوری برای هر شخصیت متفاوت است و نشان می دهد کارگردان پیش از تصویربرداری برای هر کدام از این شخصیت ها فضای بصری خاصی را مدنظر داشته و توانسته در زمان اجرا با بهره گیری از عوامل با تجربه آنچه را می خواسته به تصویر بکشد.

استفاده از قابهای اصلاح شده و تاکید بر روی شخصیت های اصلی و میزانسن های دیدنی مانند ایجاد فضاهایی خلاقانه برای نمایش بهم خوردن تعادل روانی ماهرخ گستان تا نمایش لانگ شات خانه مهشید که دیگر در آن با همسرش زندگی نمی کند و ... همه نشان از حساسیتهای بالای کارگردان کار و دقت وی برای ایجاد فضاهای بکر و درست در ارائه صحیح داستان دارد.

ساخت یک تیتراژ خوب برای کار یکی از نقاط قوت برنامه سازی به شمار میرود که در این سریال به حق به زیبایی به اجرا در آمده است. تیتراژ ابتدایی با رنگهای قرمز و آبی تند که از راههایی نورانی عبور می کند و گاه از مسیری به مسیر دیگر میرود هم نشان از گمراهی آدمها و سردرگی آنها دارد و هم گاهی بیننده را در خفقان قرار می دهد و باعث ایجاد حسی میشود که به نظر برسد جنینی در رحم مادر دچار مشکل شده است و تیتراژ پایانی حس تعلیق را به خوبی به مخاطب خود القا می نماید که در این روند نباید نقش موسیقی را نادیده گرفت.

یکی دیگر از نقاط برجسته سریال استفاده بسیار مطلوب از بازیگران است که هر کدام در جایگاه خود از اساتید فن محسوب میشوند و به همین دلیل بیننده با بازیهای یکدست و جذاب روبروست و به این ترتیب راحت تر می تواند با داستان و شخصیت های داستان ارتباط برقرار کرده و یک پله فراتر رفته و با شخصیت های داستان همذات پنداری کند . داستان چنان با ظرافت لحظه به لحظه اطلاعاتی که مورد نیاز بیننده است را در اختیار او قرار می دهد که بیننده در عطش دیدن قسمت بعدی باشد و با ندیدن یک قسمت واقعا بخشی از داستان را از دست بدهد و این نقطه عطفی در ارائه داستان است که این سریال را با سریالهایی که اگر چندین قسمت آنرا هم نبینیند باز در آخر کار کلیت کار را خواهید دریافت، متمایز می سازد.

بهره گیری از بازیگران زبده تئاتر و تلویزیون در کنار هم کمک شایانی به مطلوب شدن سریال کرده است. بازیهای زیبای آزیتا حاجیان در نقش مردی دوجنسیتی توانسته با مخاطبین به نحو خوبي ارتباط برقرار سازد . گذشته از آنکه حاجیان جزء بازیگران خوب است اما سختی این نقش و بازی درخشان او توانسته این نقش سنگین را به سلامت به ساحل برساند وگرنه اندكي کم کاری در ارائه این نقش می توانست آنرا تبدیل به بدترین شخصیت داستان نماید. بازیهای خوب بازیگران از طیفهای و سنین مختلف در کنار هم نشان از کارگردانی خوب بهرامیان دارد. زیرا بسیاری از بازیگران بازیگر کارگردانند و خود به تنهایی نمی توانند از عهده نقشی که به آنها سپرده شده برآیند.

بازی دلچسب و زیبای برزو ارجمند در نقش یک معتاد عاشق با گریمی که کلا چهره اش را از ریخت انداخته بسیار جذاب و دیدنی است همینطور بازی زیبای شهره لرستانی.

نمی توان در این مجال اندک به بررسی بسیاری از جنبه های زیبایی شناختی این سریال پرداخت ولیکن در همین مجال باید از بازیهای بازیگرانی همچون رویا نونهالی، نسرین مقانلو،مهراوه شریفی نیا-که با سن کم خود به خوبی از پس نقشی بسیار سنگین برآمده-، کوروش تهامی ، کمند امیرسلیمانی ، رویا تیموریان و همچنین بازیگران خردسال مجموعه خصوصا بازی روان کوثر شهبازی در نقش کودکی ماهرخ ، تقدیر کرد که به نحو احسن توانسته اند بار سنگین این سریال عظیم را بدوش بکشند و آنرا دلپذیر ارائه دهند.

یکی دیگر از شا خصه های سریال ساعت شنی بهره مندی کارگردان آن از دانش تلویزیون است که به خوبی با این مدیوم آشنایی دارد. بهره گیری صحیح از نماهای بسته و نماهای غیرمتعادل در لحظات حساس داستان باعث ایجاد حس تعلیق بیشتری می گردد که البته باید از آن درست بهره گرفته شود که در این کار استفاده از آنها به جا و صحیح بوده است. طراحی صحنه ولباس به فراخور هر شخصیت داستان درست صورت گرفته و جزو معدود دفعات در سریالهای تلویزیونی شاهد نمایش قشر آسیب پذیر جامعه به نحوی درست هستیم. نمایش خانه مهشید و شوهرش که وضع مالی اصلا خوبی ندارند در تقابل با زندگی

ماهرخ و شوهرش آنقدر خوب است که دلیل رضایت مهشید در قبال اجاره رحمش را به خوبی درک می کنیم یا نمایش رفتارهای غیرمطلوب برادر مهتاب در نحوه برخورد با خواهر، ما را متقاعد می کند که مهتاب برای فرار از خانه دلیل قانع کننده ای حداقل از نظر خود دارد و به همین ترتیب سایر شخصیت های داستان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:51  توسط سوره خوشیاران  | 

 

حکایت ورزش ما حکایت عجیبی است مخصوصاً که جنس اش از نوع فوتبال باشد. هر تغییری و تحولی که در عرصه سیاست ما رخ می دهد بیشترین رخنمون و بازتابش در ورزش و بخصوص فوتبال هویدا می شود و اگر کسی قافیه را در سیاست باخته و یا کسی برده، فوراً سربزنگاه این ورزش ماست که باید قربانی تسویه حساب های سیاسی شود و چه از آن روست که ورزش ما علیرغم آنکه همگان به پتانسیل موجودش، اعتراف می کنند هیچ گاه نتوانسته است به جایگاه واقعی اش برسد.

شاید هیچ کس تصور نمی کرد آن زمانی که علی آبادی جوان البته از نظر تجربه مدیریت ورزشی، به زعم خود و به توصیه دایه های مهربان تر از مادر، خواست غرور ستارگان پارسی! را که در جام جهانی زیر چکمه های پرتغالی ها و مکزیکی ها خدشه دار شده بود را جبران کند، حکم به برکناری دادکان بادرایت می داد، کار به اینجاها کشیده شود و فوتبال ما تحریم و تعلیق شود و زیر بیانیه های پی در پی فیفا، نتواند کمر راست کند، اگر شاید آن زمان کسانی که علی آبادی را وارد این بازی می کردند تا خود به جایی برسند کمی به آینده می نگریستند، تفاوت شهرداری با سازمان عریض و طویلی به نام تربیت بدنی را گوشزد می کردند و اینکه اگر در شهرداری یک مدیر می تواند در هر آن، ده ها نفر را از کار برکنارش کند اما اینجا قواعد بازی فرق می کند، اگر در شهرداری آب از آب تکان نمی خورد اینجا، سونامی برپا می شود که امواجش هزاران کیلومتر را در می نوردد تا به گوش جهانیان برسد و آنگاه نه غرور ستارگان پارسی بلکه حیثیت و شرف ایرانیان خدشه دار می شود، که سال هاست برای به دست آوردنش انواع ناملایمتی ها و نامهربانی های جهانیان را تحمل می کنند تا یک چیز به دست آورند «شرف و حیثیت».

این چنین بود که این فوتبال نگون بخت و بخت برگشته ما وارد فازی شد که در تاریخ فوتبال ما بی سابقه بود، یک سال و نیم بی مدیریتی در فوتبال و تعیین سرمربی با خرد جمعی و ... تنها ره آوردش این بود که تیم ملی از یک چهارم نهایی جام ملت های آسیا حذف شود ماه های ماه هم در انتظار گلزنی مهاجمانی باشد که در جام جهانی، دادشان گوش فلک را کر کرده بود که استعداد آنها نادیده گرفته می شود و جنازه آنها هم می تواند به پرتغال و مکزیک گل بزند اما پرتغال که هیچ، زنده آنها به تیم نصفه و نیمه کاستاریکا و سوریه آن هم نه در جام جهانی بلکه در تهران و بازی های دوستانه و رسمی سطح پایین هم گل نمی تواند بزند و این تنها گوشه هایی از بدبختی فوتبال ماست که قربانی تسویه حساب های سیاسی شده است و شاید در پی این تیره بختی ها بود که رییس انتخابی و به نوعی انتصابی فوتبال ما دست به کار شد تا با کشیدن پای کلمنته، کمی بتواند این کشتی طوفان زده ما را به ساحل آرامش برساند اما انگار این فوتبال ما قصد آرام گرفتن ندارد و هرچه می خواهد از حاشیه بپرهیزد اتفاقاً بیشتر وارد حاشیه می شود، هر چقدر می خواهد غرور از دست رفته را بازستاند، آنقدر غرور ما را زیر سؤال می برد شاید آن روز که ناصر شفق به عنوان نماینده تام الاختیار فدراسیون بارانی به دست و لبخند زنان به همراه خاویر کلمنته کار کشته از پله های فرودگاه پایین می آمد، هیچ کس تصور نمی کرد که این لبخندهای فاتحانه حکایت دیگری را برای ما رقم خواهد زد.

چرا که خوشبین ترین طرفدار فوتبال هم تصور نمی کرد که این مربی باسکی، آمده است تا ما را در داخل کشور و پایتخت اش تهران تحقیر کند، آنجا که لب گشاید و بگوید «آمده ام تا امکانات شما را ببینم، بعد تصمیم بگیرم، البته باید نظر دوستان و خانواده خود را هم جویا شوم»! و این چنین بود که آنهایی که به شوق دیدن یک مربی بزرگ تا ساعت ها از شب بیدار مانده بودند تا صحبت های کلمنته را از رسانه ملی ببینند آن هم درست در زمانی که کشور خود را برای برگزاری جشن ملی آماده می کرد، انتظار نداشتند کلمنته اسپانیایی آنها را تحقیر کند و ماندن و امضاء قراردادش را به اما و اگرها و نظرات دیگران موکول کند.

براستی آیا غرور ما در جام جهانی و جایی که در آن یک طرف برد هست  طرف دیگرش باخت، خدشه دار شده بود یا در تهران، آن هم توسط یک خارجی و در روزهایی که مردم برای تحقیر نشدن توسط خارجی ها انقلاب کرده بودند؟!

براستی باختن در جام جهانی غرور مردم را به بازی می گیرد یا تحقیر و تحمیق یک خارجی در رسانه ملی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:48  توسط عقیل صدیق  | 

 

کارگردان: بیلی وایلدر – فیلمنامه: چارلز براکت – وایلدر – فیلمبردار: جان اف ساتیس – موسیقی: فرانتس واکسمن بازیگران: ویلیام هولدن – گلوریا سوانسون – اریک فن اشتروهایم – نانسی اولسون

- نورما دزموند، هنرپیشه ای بازمانده از دوران سینمای صامت است که اینک با اختلالات روانی در ویلایی که در حال ویرانی است و با مردی که قبلاً شوهرش بوده و حال خدمتکار اوست، در سانست بولوار زندگی می کند. او تصادفاً با نویسنده جوان اما موفقی آشنا می شود. نورما سعی می کند نویسنده را به کنترل خود درآورد، اما جوان نویسنده به او و عشقش جواب مثبت نمی دهد او در یک لحظه بحرانی جوان را به قتل می رساند...

کمدی سیاه افسانه ای هالیوود، تلخ، کنایه آمیز و مسحور کننده. اوج هوشیاری و درخشندگی به سبک هالیوود که مشکل بتوان خبرگی بیشتر از این را در هنر و یا کشوری دیگر یافت – پایان تراژیک امروزه در سینما فراوان است، اما یافتن نمونه ای از آن که تا به این حد شایسته، قابل توجه و مناسب امری استثنایی است. علاوه بر اینها سانست بولوار که بدون شک جاه طلبانه ترین فیلم ساخته شده در مورد هالیوود است، در نوع خود بهترین است. کمتر احتمال دارد که کسی بهتر از «براکت و وایلدر» هالیوود را بشناسد. اکثر تصاویر آنها باشکوه، زنده و گیراست. فیلم از آن دسته آثار نادری است که آنچنان سرشار از دقت، هوشیاری، تسلط، لذت انتخاب و قضاوت قابل بحث و غیرقابل بحث اند که می توان ساعت های متمادی در موردشان بحث و گفتگو کرد. صحنه به صحنه و دیالوگ به دیالوگ پرسوناژهای زمان حال و جهان شان با چنان استادی و دقتی توصیف شده اند که به بهترین نحو طبیعی به نظر می رسند. این دقت شامل پرسوناژهای گذشته و جهان منزوی شان نیز می شود.

به آدم های از دست رفته، شکوه، جسارت و حالتی از بهت و ترس بخشیده می شود. آدم های معاصر در مقایسه حقیر، زرنگ و ملاحظه کار هستند و قادر نیستند هیچ گونه ابهتی داشته باشند. وقتی جوگیلیس، نورما را می شناسد، می گوید: تو نورما دزموندی. تو تو فیلم ها بودی، تو خیلی بزرگ بودی، نورما جسورانه با یکی از مشهورترین جملات تاریخ سینما پاسخش را می دهد: من بزرگ هستم. این فیلم ها هستند که کوچک شده اند. بسیاری از جزئیات فیلم از اثر بخشی و هوشیاری چشم گیری برخوردارند، خانم سوانسون در حالی که چهره جوان خود در یک فیلم قدیمی را نگاه می کند، ناگهان در مقابل پرتو پروژکتور قد راست کرده و فریاد می زند: امروز دیگر چنین چهره هایی درست نمی کنند. جزئیات گوتیک هستند – اتومبیلی با صندلی های پوست پلنگی – تدفین رسمی یک شامپانزه – نقاب هایی مرگ وار ولی القاگر خلوص و شرافت یک هنر، و یا استخر نورانی با تأثیری اینچنین زیبا و حساب شده برای فاجعه پایانی. پس از ارتکاب جنایت در حالی که دوربین های خبری و گزارشگرها منتظرند، نورما با اجرای نسخه گروتسک از رقص سالومه برای دوربینی که گمان می کند دوربین «دومیل» است از پلکان خانه اش پایین می آید. هنرمند تسلیم نشده است، بلکه وارد ناکجاآبادی شده که تماسی با واقعیت ندارد، وایلدر به تلخی سقوط او را نمی نگرد و آرام، با وقار و عبوس آن را حرمت می گذارد. در سانست بولوار، وایلدر آرزویی تراژیک و نوستالژیک برای گذشته باشکوه هالیوود را مطرح می کند که ستارگان فیلم های صامت هرگز بدان نرسیده اند.

     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:43  توسط حسن صیقلی  | 

همه چیز با گزارش ویژه یی که روزنامه دنیای فوتبال در روز سه شنبه چاپ کرد شروع شد. یعنی البته قبلاً شروع شده بود و از آن زمان به بعد رنگ رسانه یی به خود دید. در قسمتی از این مطلب آمده بود:

اینکه قهرمان زنده را عشق است یک چیز است و اصل فراموش نشدنی «مرده پرست» بودن ما ایرانی ها یک مبحث دیگر، که بعضی مواقع در تقابل با یکدیگر فضای ناخوشایندی را می توانند ترسیم کنند.

دیگر صغیر و کبیر بر این عقیده اند که «علی دایی» افتخار فوتبال ایران و آسیاست و هر چقدر هم که بر روی سکوها و صفحه روزنامه ها تلاش برای مخدوش ساختن این چهره ملی صورت پذیرد ولی در نهایت هیچ قدرتی را یارای دستکاری آمار و ارقام ثبت شده بر جریده زمان نیست و در نهایت احترام منتقدین عزیز عرض خود می برند و زحمت اطرافیان افزون می کنند و علی دایی کماکان در جاده هایی که تعیین کرده پیش می رود و پیش می رود.

در راستای بهره برداری از این مشهوریت جهانی و محبوبیت استانی بود که مسؤولین شهر اردبیل چندین سال پیش تصمیم گرفتند که از این نمد کلاهی برای خود ببافند و طی یک پروسه بلند بالا و تهییج افکار عمومی اعلام کردند ورزشگاهی بیست هزار نفری به نام «علی دایی» در اردبیل احداث خواهد شد.

این گذشت و آرام آرام و با تأنی خاصی کار ساخت و ساز شروع شد تا اینکه به جایی رسید که مسؤولین دخیل در قضیه حتی دست یاری به سمت خود «دایی» هم دراز کردند تا مقادیری کمک مالی در راستای تکمیل پروژه دریافت کنند و «دایی» هم که در این گونه موارد فوق العاده بی تعارف تشریف دارد دست رد به سینه اشان زد حالا شاید این دست رد به سینه مسؤولین دولتی خوش نیامده و یا الله اعلم روابط شکراب فیمابین دایی و سازمان تربیت بدنی سبب ساز شده است که جناب علی آبادی ریاست سازمان تربیت بدنی دستور اکید داده اند تا اسم «علی دایی» از ورزشگاه حذف شده و فعلاً فقط با تابلوی ورزشگاه بیست هزار نفره مواجه باشیم.

ورزشگاهی که امروز و فردا قرار بود افتتاح شود و حتی با رایزنی هایی که قرار بود صورت گیرد از دعوت تیم ملی فوتبال ایران و یک بازی دوستانه با تیمی خارجی خبر داده بودند که این قضیه پیش آمد. آگاهان عقیده دارند دیوار بی اعتمادی روابط بین علی دایی و محمد علی آبادی آنقدر مرتفع است که حتی آن جلسه فرمالیته دو ساعته چند ماه پیش هم نتوانسته است تأثیری در برقراری یک مفاهمه مشترک داشته باشد و این امر را به نوعی تسویه حساب علی آبادی با دایی قلمداد می کنند.

از سوی دیگر به نظر می رسد که مخالفت چندانی با دستور ارسال شده ریاست سازمان در بین مسؤولین استانی مشاهده نمی شود. چرا که دایی به دلیل شخصیت منحصر بفردش هیچ گونه اجازه بهره برداری از نام و نانش را به مسؤولان استان نداده و شاید حتی هیچ کدام را به چهره هم نمی شناسد در نتیجه آنها هم دلیل خاصی برای سرپیچی از دستور معاونت رییس دولت در خود احساس نمی کنند.

در هر حال آن گزارش که از همان ابتدا هدفش بهبود شرایط بود کارکرد خودش را نشان داد تا به فاصله چند ساعت مسؤولین استان و تربیت بدنی مجاب شوند در تصمیم اتخاذ شده تجدیدنظری کنند و آن گونه که از شواهد پیداست روز شنبه تابلوی پایین آورده شده از ورودی ورزشگاه به جای قبلی الصاق شود. خوب الحمدا...، خدا را شکر، کور از خدا چه می خواد، دو چشم بینا!

حالا این وسط این سؤال پیش می آید این قضیه از ابتدا از کجا سرچشمه می گرفت و چگونه و با چه اهرمی این سرچشمه کور شد و دیگر اینکه اگر رسانه ها غفلت می کردند و پوشش خبری مناسبی نمی یافت قضیه مسکوت می ماند و فقط دو تا تابلو جای خودشان را عوض می کردند؟

واضح و مبرهن است که قضیه خیلی بیش از دو تا تابلو ارزش و اعتبار دارد. علی دایی همیشه و همه حال گفته و نشان داده که به این گونه کارها نه نیاز و نه علاقه یی خاص دارد. او سرش را انداخته پایین و بازی اش را کرده و گل اش را زده و رکوردش را شکسته و آردش را بیخته و الکش را آویخته. اگر هم بخواد ورزشگاهی به اسم خود داشته باشد آنچنان سرمایه یی مادی و معنوی دارد که به سه شماره ورزشگاهی بزرگ تر و شیک تر و با امکانات تر در هر کجای ایران به اسم خود احداث کند. پس این مائیم که نیازمند چنین اسطوره ها و نام و یادشان برای نسل آینده هستیم.

علی دایی امروز با کمال استغنا و روحیه تنزه طلبی اش حق دارد که دلگیر باشد. دلگیر از سیاست زده هایی که به همه چیز از زاویه دید سیاسی می نگرند و یک روز می گذارند و روز دیگر برمی دارند تا ما همچنان مغموم از این همه تصمیمات احساسی، کارشناسی نشده و بی پشتوانه باشیم و روز و شب در پی پاسخ به این سؤال: «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟»

حالا دوستان سیاسی می توانند بعد از خوابیدن گرد و خاک قضیه شبی در آسایش بر بالش خواب بنهند و در دل کل خبرنگاران را از دعای خیر خود محروم نکنند که چرا با فضولی های بی موقع خود خواب خوش آنها را پریشان می کنند؟

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط حمید رستمی  | 

 

تورک اوغلان

آقا ما بعد از مدتی غیبت با یک سؤال اساسی بازگشت پرافتخار خویش را اعلام می کنیم و امیدواریم یک فقره جواب حسابی به این سؤال حسابی ما داده شود وگرنه باز هم می رویم جایی که نه نامی از ما باشد و نه نشانی. این روزها کلاً این جور حرف زدن مد شده؛ همه افه شخصیت می آیند و در حالیکه خودشان را به منتهی الیه طرف راست تریبون کج کرده حرف های چپکی تحویل خلق الناس می دهند که چی؟ که اینکه فلانی این جوری است و بهمانی آن جوری. فلانی شب موقع خواب از مسواک استفاده نمی کند و بهمانی ناخن هایش را سر وقت نمی گیرد و مثل حسنی قصه ها حمام رفتن اش حکایتی است. در عوض دلشان خنج ** زده است که روزی چند بار سری به آرایشگاه محل زده و سر و سامانی به قیافه ظاهری اشان بدهند.

خب تا اینجای کار انصافاً چندان هم پر بیراه نمی گویند چون در طول تاریخ هر چیزی زمان بندی خاص خودش را ندارد. برادر من نمی شود که شما روزی شصت بار بروید اصلاح کنید ولی سالی ماهی یک بار مسواک نزنید و هنگام حرف زدن از دهن تان بو بیاید و حرف های بودار بنویسید.** نکنید این کار را به خدا زشت است ما فردا جواب در و همسایه را چی بدهیم که این همه بوهای نامطبوع از لابلای حروف شما بر جامعه متصاعد می شود.

ولی خدائیش با چیزی که زیاد از اساس حال نمی کنم همین کلمه «میانه رو» هاست. هر چقدر که فکر می کنم عقلم به جایی قد نمی دهد. آخر چه سحری ست در این کلمه یا نه شاید هم سحر در خود میانه باشد که هر کس به آنجا مسافرت کرد می شود آدم خوبه است. مگر «اردبیل رو» ها چه اشکالی دارند. اگر بگویند قدمت؟ خب اردبیل هم که قدمت و سابقه نداردو تازه پانزده سالی هم می شود برای خودش استانی شده است. در ثانی آش دوغ و قارا حلوا و خیلی چیزهای دیگر دارد مخصوصاً چهارراه و شریعتی که ملت می توانند در ما بین اشان تردد کنند و حال و احوال همدیگر را بپرسند.

هر چقدر فکر می کنم عقل ناقص ام یاری نمی کند و جوابی که بتوانم برو بچه ها را قانع کنم پیدا کنم.

یک دفعه فکر نکنید چون زیاد میانه نرفته ام و به محسناتش آگاه نیستم. ولی خب آن دو سه دفعه یی که ما از داخل شهر عبور کرده ایم خب چیز چندان متفاوتی نسبت به اردبیل خودمان به چشمان مشاهده نکرده ایم حالا اگر این شهر این پتانسیل را دراد که 290 نفر از مسافرانش را یک راست بفرستد مجلس باید بانیان شهر تبریک گفت.

ولی نه... نمی شود... شاید اگر مثلاً مراغه بود می گفتیم به خاطر صابون اش است یا قزوین به خاطر سنگ پایش (البته این دو تا خم اشکال اساسی که دارند زیای به موارد اصلاحی مربوط اند)، نه من به ** قاطع عرض می کنم که هیچ دلیل خاصی نمی توان تراشید و اسباب برتری را فراهم کرد.

شاید تأکید می کنم شاید اگر مثلاً بلاد کفر مثل سانفرانسیسکو یا لس آنجلس بود تأکید می کنم شاید به دلیل جذابیت بصری اش تفاوتی در قضیه پیش می آمد ولی خب مگر فرق میانه با اردبیل چقدر است که یکی بتواند 290نفر بفرستد مجلس و دیگری هیچی. حالا اردبیل هیچ شاید برخی ها بگویند که ما پارتی بازی می کنیم. تبریز چی؟ تبریز که برای خودش همیشه یلی بوده و همیشه به عنوان یک جای خیلی بزرگ مطرح بوده؟ مغز آدم سوت می کشد!

ما که هر چی فکر کردیم به جایی نرسیدیم. شاید هم توی همین ماه یک سر برویم میانه! خدا را چه دیده اید شاید ما هم جزو همان 290 نفر میانه رویی شدیم که شوخی شوخی قبای وکالت تنمان کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط حمید رستمی  | 

ناظم الاسلام نقل کرده است که در عصر ناصرالدین شاه، یکی از صنعتگران ایران یک توپ جنگی ساخت و به دربار پیش کش کرد و پیامی هم ضمیمه آن کرد که حاضر است این توپ را روی خط تولید بیاورد، مشروط بر این که شاه به کمک آن با روس ها بجنگد و سرزمین های از دست رفته را بازستاند. ناصرالدین شاه در جواب خنده ای کرد و گفت: ما جز با رعیت خود جنگ نداریم و برای آنان نیز به اندازه کافی سلاح داریم.

اکنون هم دولت کاری با بیگانه و دشمن ندارد، برای رییس جمهور جاهل امریکا نامه می نویسد، در ضیافت شام رؤسای جمهور و پادشاهان کشورهای حاشیه خلیج فارس که بزرگترین حامیان امریکا در منطقه هستند، شرکت می کند، با روس ها که با قلدری تمام و فرصت طلبی مکارانه به حق ایران در دریای خزر تجاوز کرده صمیمانه از در دوستی می آید اما با فرزندان انقلاب، اصلاح طلبان و دلسوزان نظام اینگونه رفتار می کنند و سیاست را صرفاً به معنای چگونگی از میدان به در بردن رقبای خود می دانند و همچنین در فشار اقتصادی بر ملت ایران و اعطای صدقه به مردم و یکدست کردن قدرت چنین عمل می کنند.

نتیجه چند سال اخیر و به اصطلاح یک دست شدن حاکمیت و امور همین وضعی است که می بینیم و آش چنان شور است که آشپز هم صدایش درآمده، در عرصه خارجی به روزی رسیده ایم که کوتاه آمدن شفاهی، کفایت امر را نمی کند و تقاضای تعهد مکتوب می کنند و زمینه داخلی را، بلحاظ وجود گرانی سرسام آور و آثار و عوارض این پدیده بر جو روانی جامعه، برای تشدید تحریم های شدید مساعد می بینند.

شهروندان که اغلب شان نمایندگان مجلس هفتم را برگزیده اند تا مطالبات و انتظارات آنان را دنبال کند و قدرت بی مهار را مهار سازد، آشکارا مشاهده می کنند که مجلس، به سادگی از مطالبات بحق مردم و مهار قدرت می گذرند و دنبال کارهای سطحی خنده آور هستند.  از خوشمزگی های مجلس هفتم می توان به تصویب همه ساله بودجه و متمم آن اشاره کرد، که بعد از تصویب ها، همواره نسبت به آثار عمل خویش اعتراض داشته اند! کارشناسان اقتصاد ثابت کرده اند در کنار سیاست های کارشناسی نشده اقتصادی دولت، بیشتر مصوبات مجلس هفتم در خود، آثار تورمی داشته است.

وظیفه مجلس هشتم ضمن مهار قدرت با نظارت تعیین کننده آنان، آن است که اقتصاد را از وضعیت موجود رها سازند اما وقتی قفل سیاست گشوده نگردد و نمایندگان مردمی و کارشناسان امور به مجلس راه نیابند، بی تردید قفل اقتصاد نیز گشوده نخواهد شد و مردم همچنان از تنگناهای سیاسی، مصایب اجتماعی و مشکلات اقتصادی چون تورم، بیکاری، فقر گسترده، رشد پایین اقتصادی و... در رنج خواهند بود.

و اما عدالت، عدالتی که به معنای امروزی آن با توزیع و تقسیم مستقیم ثروت نسبتی ندارد. وعده تقسیم پول یا تقسیم صدقه ای قسمتی از درآمد حاصل از فروش نفت کشور، نشانه اعتقاد به عدالت و رفتار عدالت خواهانه نیست، بلکه لازمه تحقق عدالت به وجود آوردن امکانات برابر برای شهروندان است تا هر کس با انتخابی آزاد بتواند زندگی خود را شکل و جهت سیاست و توسعه کشورش را گزینش نماید.

هر کسی که مدعی برابری و عدالت در اقتصاد و در عین حال خواهان نابرابری در قدرت سیاسی باشد و به هزاران توجیه رقبا را از میدان به در برد، آیا عدالت را می تواند برپا کند؟! برابری در سیاست و قدرت هم راحت تر حاصل می شود و هم عینی تر است و هم تأثیرات مثبت تری دارد، در حالی که در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم نابرابری سیاسی وجود دارد و به طور بی سابقه توسط دولت شاهد رشد رد صلاحیت شهروندان آن در انتخابات هستیم (از 5 درصد به 33 درصد)، تأکید بر عدالت اقتصادی، آن هم به صورت عمومی سازی صدقه ای و یا از غیرخودی گرفتن و به خودی دادن، جز رکود و عقب ماندگی و در نهایت فقر چیز دیگری را عاید ملت نمی کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط کمال پیر موذن  | 

خیلی وقت بود که آفتاب در آسمان خودنمایی می کرد اما از خان خبری نبود. همین که درب نمدی آلاچیق تکان خورد بسیاری از جمعیت حاضر خوشحال شدند. به دستور «گزیر» سکوت ازدحام باز هم حفظ گردید.

دو تا از نوکرها به استقبال خان شتافتند. یکی حوله ای به دست و دیگری آفتابه ای پر از آب داشت. خان پس از خشک کردن صورتش نگاهی به اطراف کرد. چشمش که به جمعیت افتاد اخم هایش تو هم رفت. پس از لحظاتی بتدریج چهره اش باز شد. تبسمی نمود همچنان که قدم برمی داشت به سخن پرداخت: «امروز گوسفندان چاق و چله ای پیشکش کرده اید. اما یادتون باشه اینارو به سرانه تان حساب نخواهم کرد».

مشهدی نصیر قدمی به جلو گذاشت: «ای خان بزرگ! من به اتفاق عظیم و سراصلان برای عرض ادب و تجدید دیدار به حضور رسیده ایم و چون دست خالی نباشیم هر کدام دو تا ارکک برای ششلیک آورده ایم. نوش جان تان!».

خان نگاهی به «گزیر» کرد: این بزرگان طایفه را به آلاچیق مخصوص راهنمایی کنید... در همین موقع مرد میانسالی رو به خان کرد: ای خان بزرگ این جواد سه رأس از گوسفندان ارکک ام و یک رأس توخلو ازم دزدیده اما قسم می خوره و به گردن نمی گیره. خان نگاه تندی به جواد کرد: تو و دزدی؟ تو مگه پسر مرحوم کربلایی کریم نیستی؟

جواد سر به زیر کرد و گفت: «خان بزرگ من این کارو نکرده ام».

خان صدایش را بلند کرد: «جوان سرت را بالا بگیر! آها اینجوری. حالا راست تو چشمانم نگاه کن. فقط یک دفعه بگو به جان خان من اونارو ندزدیده ام. اگه این جمله را گفتی برام کافیه».

جواد بار دیگر سر به زیر انداخت. آهسته گفت: «نه نمی توانم. چرا باید دروغکی آن هم به جان خان قسم بخورم. حالا که مجبورم می کنی راستش را می گم. اونارو من دزدیده ام». خان نگاه غضبناکی به جواد کرد: «معطل نکن. زود برو مال این بنده خداها را بهشان پس بده».

وقتی که می خواستند مرخص شوند، خان رو به صاحب گوسفند کرد: «یادتون باشه یک رأس توخلو به جواد بدهید. اون اگه محتاج نبود دزدی نمی کرد».

گزیر سخن خان را تکمیل تر نمود: «البته ششلیک خان فراموش نشود. یکی از همون ارکک ها را بفرستین کافیست».

خان می خواست بقیه دادرسی را به گزیر واگذار نماید که مرد قد بلندی راهش را سد کرد: «خان، من هم مورد ستم واقع شده ام. راستش چند شب قبل پنج رأس از گوسفندانم را طوری از داخل ابه ام برده اند که حتی سگ هایم نیز پارس نکرده اند. به هیچ کس هم مظنون نیستم!».

خان مکثی کرد. رو به مرد قد بلند نمود: «کار، کار دزدان حرفه ایست. ممکن است از طایفه ی دیگری باشند. تو پیش صمد برو هر کجا باشند برایت پیدا می کند».

مرد قد بلند آهی کشید: «خان بزرگ، پیش صمد هم رفته ام. کاری ازش برنیامد. یعنی اونم نمی داند کار کیست».

خان پوزخندی کرد: «پدر سوخته دروغ گفته. یا کار خودشه یا دوستانش. از قول من بهش بگو سه روز مهلت داری تا این گوسفندان را پیدا کنی. تو نیز سه روز بعد اینجا باش و مال ات را عیناً تحویل بگیر».

خان دیگر معطل نشد و ادامه ی کار را به «گزیر» سپرد. آخرین شاکی پیرمردی بود که از جوانکی چوپان زاده ذله شده و شکایت داشت. می گفت دزدانه پشم گوسفندان اش را تیغ می زند و به چرچی ها می فروشد و در ازاء آن کشمش و خرما می خرد.

گزیر یکی از نوکرها را به دنبال جوانک فرستاد. وقتی که حاضر شد دستور داد به چوب فلک بسته و کف پاهایش هشتاد تازیانه بزنند.

از اولین ضربه ی تازیانه، فریاد جوانک به آسمان رفت. معلوم بود تحمل این همه ضربه را نخواهد کرد. جوانک از درد به خود می پیچید. فریاد می زد. بیست تازیانه خورده بود که فرجی حاصل گردید. نوجوانی اسب سوار از راه رسید. به سرعت خود را به جوانک رسانید. شلاق نوکری که مأمور اجرا بود ازش گرفت و به دور انداخت. دستور داد جوانک نیمه جان را از چوپ فلک باز کنند.

خان در آلاچیق مخصوص از ماجرا باخبر شد. تبسمی کرد و رو به بزرگان طایفه نمود: «این رعیت آقاسی باز هم به داد بیچارگان رسید. نمی دانم اگر ایشان نبود رعیت از دست گزیر چه خاکی بر سر می کردند؟». حاضرین همه زبان به تحسین گشودند. وقتی که نوبت به مشهد نصیر رسید گفت: «خان بزرگ الحق لقب برازنده ای به آقازاده تان داده اید. خداوند او را برای رعیت حفظ فرماید».

آری، خدا می داند شاید خان هم در نوجوانی خود و در بارگاه خان دیگری یک رعیت آقاسی بود. بارگاهی که کار دزدان بزرگ با من بمیرم و تو بمیری فیصله می یافت و کار پشم دزدان آن هم در حد یک ناخنک به چوب فلک می کشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:34  توسط سهراب آدی گوزلی  | 

قدرت خوب است. قدرت جذاب است و اینک پس از سال ها به این امر مهم رسیده ایم که آنهایی که در قدرت هستند چقدر شیفته قدرتند و به نام خدمت تشنه مقامی هستند که بدان رسیده اند و دیگر شک نداریم آنهایی که آزادی و دمکراسی را منحوس و زشت می دانند چرا این چنین از واژه دمکراسی می هراسند. تردیدی نمانده است که دلبستگان به قدرت چگونه هشت سال نسیم دمکراسی را که به آنها فرصت بالیدن و رشد کردن و کوبیدن اصلاحات و آزادی را دادند را به یکباره فراموش کردند و فرصت حرف زدن، ماندن و انتقاد را هم در دوره سردمداری خود از همان هایی گرفتند که قدرت را از آنها گرفته بودند. در فضای دمکراتیک و انتخاباتی حداقل آنقدر آزاد که از آن سو که اینک به نام اصولگراها آمده اند تا رایحه خوش خدمت!! را به مردم بچشانند، همه آمده بودند برای انتخاب شدن.

دم از کابینه هفتاد میلیونی زدند و هر آنچه که در دایره تنگ و تاریک یاران خود نبود را از خود راندند چنانکه اصولگراهایی چون لاریجانی و قالیباف را هم نمی توانند و نتوانستند تحمل کنند و از هاشمی رفسنجانی که از پایه های انقلاب است در سی سال پیش، دشمن تراشیدند هم شأن مخالفان خارج از کشورشان، غافل از آنکه رییس این دولت دوازده سال پیش استاندار وزارت کشور دولت هاشمی رفسنجانی بود. خاتمی، رییس جمهور هشت ساله این نظام را تا حد یک برانداز نظام همان نظامی که او و یارانش ساختند و به اینجا رساندند!- پایین آوردند و مرکز گفتگوی تمدن ها را که حاصل خرد خاتمی بود، از بین بردند تا به همه بفهمانند که هرگز و هرگز گفتگو را تاب نمی آورند و برای دولتمردان کنونی تنها مونولوگ مانده است و کابینه هفتاد نفری که گل بگویند و گل بشنوند و آمار غیردقیق بسازند و جواب سؤال را با سؤال بدهند و هر روز فکر کنند که بهتر از دیروز هستند.

گفتند نفت را سر سفره مردم می آوریم و تنها بوی تند آن را که گرانی و تورم بود به همان مردمی دادند که در انتخابات شعار آنها را قبول کردند و یک روز گوجه فرنگی سر به آسمان زد و رییس دولت بی خبر از همه جا بقال سرکوچه اشان را مثال زد و یک روز تخم مرغ تا 100 درصد گران شد و وزیر رفاهش گفت: «از کی تا حالا همه تخم مرغ خور شده اند.» و البته راست می گفت چون در سبد خانواده اش تخم مرغ در انتهای اقلام دیگر است و مطلع نیست غذای اصلی طبقه متوسط و زیر خط فقر همان هایی که به رأی آنها به قدرت رسیده اند و اینک آنها را انکار می کنند است و خواهد بود. مسکن را که در دولت خاتمی روی آسایش دید و مردم را به وسوسه پس انداز و خانه دار شدن انداخت را به چنان بلیه ای دچار کرد که رویای خانه دار شدن برای جوانان به خواب آنها منتقل شد و الحمدا... وزیر مسکن فرمودند که اصلاً قرار نیست دولت به کسی خانه بدهد چون بدون تردید همه افراد کابینه 70 نفری مسکن دارند گفتند نفت در دست مافیا است و قرار بود از دست آنها آزاد شود و البته از دست مافیا آزاد شد. گفتند از میان مردم آمده اند برای مردم کار کنند و البته برای رفاه حال مردم هولوکاست را انکار کردند و روزی دو وعده با هوگوچاوز دیدار کردند و یک جفت قطعنامه به ملت هدیه دادند تا هواپیماهای فکسنی در آسمان یکی یکی مهمانان ابدی را به دیار باقی بفرستند.

گفتند...

گفتند و گفتند و تنها به آنی عمل کردند که خودشان می خواستند و رایحه خوش خدمت را پراکندند و اینک مرد و مردانه تنها به آن یک مورد آخرش عمل کردند:

زدودن خاطره اصلاح طلبی.

و البته تردیدی نیست که موفق شده اند ولی انگار در مجلس هفتم هنوز چهار عدد و نصفی مخالف مانده بود که نمی توانستند سکوت کنند و هیئت اجرایی در یک اقدام ضربتی مثل همان انحلال سازمان برنامه ریزی کشور (مگر مملکت برنامه ریزی می خواهد؟) همه آنها که اصلاح طلب بودند یا اعتراض کرده بودند یا خدای نکرده قرار بود اعتراض کند یا زبانم لال قرار بود اصلاح طلب شود را به یکباره، ضربتی و دندان شکن رد صلاحیت کردند تا همچنان هولوکاست و قطعنامه و انرژی هسته ای را جای گوجه فرنگی و تخم مرغ به سر سفره های ما آورند و بذرافشان مهر و داد شود از قِبَل نفت و سایپا و محصول صداقت در آتیه ساز و کار دول نهم بخشکانند.

و سخن آخر با هیئت اجرایی اردبیل است: نمی دانم چقدر در جریان تاریخ اردبیل بوده اید و چقدر از تاریخ انقلاب اردبیل خبر دارد ولی لااقل بهتر بود این را درک می کردند که آنهایی که رد صلاحیت شده اند سابقه انقلابی طولانی دارند و خون در راه این انقلاب داده اند. اینها افتخار این شهر عزیز هستند. انقلاب ایران در اردبیل مدیون خانواده های اینهاست. و کاش آن« جوان که به یمن جان فشانی پیرمؤذن ها و غریبانی ها در صدر نشسته اند و حکم رد صلاحیت را به راحتی بر پایین صفحه حذف رقیب می زنند، چند ساعتی هم پای صحبت بزرگترهایشان می نشستند و چند کلمه هم درباره انقلاب کنندگان می شنیدند.

قدرت جذاب است و تشنگان قدرت به جذابیت آن پی برده اند؛ قدرت ارزانی اشان...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:6  توسط وحید علیرضایی  | 

 

واقعیت آن است که تفکیک نویسنده و پدید آورنده از اثرش برای قضاوت امر لازمی است. بعید نیست که تمدن جدید با تفکیک عقیده و شناخت از یکدیگر پدید آمده باشد. زیرا در سایه ی همین جداانگاری بود که بشر توانست واقعیات را تا حدودی چنانکه هست بشناسد، نه آنچنانکه که دلش می خواهد. دلخواه انسان توهم بود و شناخت واقعی اشیاء کلید مداخله در عالم و آدم. لیکن در مورد حمید رستمی و رضا علی نژاد می توان به راهی خلاف رفت.

می توان اثر را فرو گذاشت و به خود مؤثر پرداخت. ما در بسیار موارد به نیت پدید آورنده راه نداریم، و به ناگزیر او را تنها در آینه ی واژگانی می نگریم که بر زبان جاری می کند و یا بر کاغذ می نویسد. اما درباره ی این دو دوست، به مدد آشنایی نه چندان کوتاه، از فراخی دنیای پشت کلماتشان تا حدودی آگاهی دارم. به نظر من اینان در چهارچوب تنگ و بی مخاطب محلی Local نمی گنجند و در آنچه به دلبستگی روزنامه نگارانه شان مربوط است به فضایی عمومی Global و به ساحتی ملی نیازمندند. کاشکی تریبون مطبوعه شان که آبشخور دشواری هایش کاستی های مادی و تنگناهای محلی است سراسری می بود و میدانی فراخ برای تازاندان اسب انگیزه و اشتیاق و استعداد و شیطنت شان داشتند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط ایواز طاها  | 

 

 

ژان ژاک روسومیگوید،«صرفنظر كردن از آزادي به معنايي صرفنظر كردن از مقام انساني خويش است».

«امنيت آن چنان چيز باارزش نيست كه آزادي در محرابش قرباني شود».2

آزادی ازنان شب واجب تراست،آزادی نان نیست اماآزادی همان دستهایی است که نان می آورند.

رژيم هاي فاشيست و توتاليتر در باب اولويت امنيت بر آزادي داستانها و حماسه ها سروده اند همچنين سعي نموده اند تحقق آزادي را مستلزم امنيت تصوير نمايند تا بتوانند بدين واسطه عملكرد امنيتي و پليسي ارعاب آور رژيم را با چنين تئورهاي متناقض توجيه نمايند.

رژيم هاي سركوبگر همواره اولويت امنيت را بر آزادي ترجيح داده اند حال آنكه اين دو مقوله در اكثر موارد لازم و ملزم يكديگرند همچنين در تعامل امنيت و آزادي، تقدم آزادي مشهودو بارزتر مي نمايد.

آزادي لزوماً امنيت و صلح را به همراه خواهد آورد آزادي همواره امنيت را در بطن خود به همراه دارد ونيز لازمه وجود امنيت در جامعه تحقق آزادي مي باشد در حاليكه عكس تصور والقائات رژيم هاي فاشيست امنيت هرگز لزوماً آزادي را به همراه نخواهد آورد زيرا در غياب آزادي در يك جامعه تحقق امنيت عريان به ضد خود بدل خواهد شد و ناامني را به همراه خواهد آورد.

بر اين اساس در يك جامعه بسته و امنيتي هر اندازه دستگاههاي امنيتي، جاسوسي ، اطلاعاتي و ستون پنجم بر جريان امور نظارت و اشراف داشته باشند همواره گروهي مخالفان ديكتاتوري و طالبان آزادي هستند كه داوطلبانه بر سر آرمان خويش جان ببازند،بنابراين آزاديخواهان و مخالفان نيز همپاي دستگاههاي امنيتي و اطلاعاتي رژيم به صورت زير زميني رشد خواهند كرد.

اگر در يك جامعه بسته امنيت به زور تهديد و نمايشهاي مكرر ارعاب آور پليسي تامين گردد،در جامعه آزاد امنيت به صورت اتوماتيك وار در سايه تحقق آزادي فردي تامين خواهد شد،همچنين در شرايط آزاد منتقدين،مخالفان و اپوزيسيون به صورت شفاف در قالب احزاب و گروههاي سياسي از طريق رسانه هاي ارتباط جمعي وتریبونهای رسمی به صورت علني اعلام موضع و اظهار نظر مي نمايند.

در چنين فضاي آزاد مطبوعات آزاد مستقل و روشنكران در پرتو آزادي فضاهاي تاريك جامعه و تاريكخانه هاي عاليجنابان قدرت را نور افشاني خواهند نمود.

در فضاي روشن و شفاف، در حضور چشمان تيزبين مطبوعات و صاحبان قلم و روشنفكران بواسطه و انتقادهاي بیرحمانه مداوم، نقاط ضعف جامعه و حاكميت نمايان را آشكارتر مي گردد و همزمان جامعه روشنفکری در صدد ترميم نقاط ضعف و بهبودي جامعه برآمده وراهکاروروش غلبه برنقاط ضعف وکاستیها را نیز ارائه می نمایند.

رژيم هاي توتاليترو سركوبگر به بهانه تامين امنيت اندك فضاي باز سياسي اجتماعي را نيز مي بندند،فضاي جامعه را به سوي « امنيت گورستاني» سوق مي دهند بر اين اساس يك جامعه فاشيستي تمام عيار شكل مي گيرد فاشيستي كه محصول تبليغ و ترجيح امنيت گورستاني در مقابل فضاي باز سياسي و اجتماعي یعنی آزادی فردی مي باشد.

2_قراردادهای اجتماعی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط بهنام دوستدار  | 

 به عنوان یک فعال سیاسی و البته دانشجوی علوم سیاسی در طی دو سال گذشته همواره این سؤال برایم مطرح بوده که چرا احمدی نژاد رییس جمهور ایران شد؟ جدای از حب و بغض های سیاسی و طرفداری از شخص یا گروهی خاص سعی در پیدا کردن جوابی علمی و قانع کننده برای این سؤال بودم چرا که در بین افراد و شخصیت های مختلفی که در انتخابات ریاست جمهوری، کاندیدای این پست حکومتی بودند افراد و شخصیت های به مراتب ذیصلاح تری حضور داشتند که از جنبه های گوناگون بر محمود احمدی نژاد برتری داشتند.

اگر مسایل مربوط به حاشیه های انتخابات و بحث هایی که در مورد ابهام در سلامت انتخابات پیش آمد و البته تئوری توهم توطئه را کنار بگذاریم، مفهوم مشارکت سیاسی اصلی ترین و مهم ترین موضوعی است که در پیروزی احمدی نژاد به ویژه در مرحله دوم خودنمایی می کند. به یقین می توان گفت که طرفداران احمدی نژاد و به ویژه راست گرایان در نهمین انتخابات ریاست جمهوری تعریف روشن تری از مشارکت سیاسی ارایه دادند و با مشارکت سیاسی فعال، کاندیدای خود را به مقام ریاست جمهوری رساندند.

با توجه به نزدیک بودن انتخابات مجلس هشتم و فضای انتخاباتی ایجاد شده که به نظر چندان جذاب و خوشایند نمی آید و همچنین با توجه به فشارهای اقتصادی که بر دوش مردم سنگینی می کند، شاید بحث مشارکت سیاسی به طور کلی و البته مشارکت سیاسی در سطح احزاب و جناح های مختلف، دغدغه اصلی سیاست گذاران جمهوری اسلامی و البته سران گروه ها و احزاب باشد. چرا که عدم مشارکت فعال سیاسی اکثریت مردم در انتخابات مجلس از یک طرف مشروعیت نظام سیاسی و از طرف دیگر جایگاه احزاب و گروه ها را در نظام سیاسی جمهوری اسلامی مختل می کند. تجربه انتخابات ریاست جمهوری ثابت کرد که راست گرایان و اصولگرایان در آن انتخابات، بیشترین سود را از مشارکت فعال سیاسی طرفداران خود بردند و در مقابل، اصلاح طلبان و جناح چپ بزرگ ترین ضربه را از مشارکت منفعل اکثریت مردم خوردند. با این مقدمه به تعریف مشارکت سیاسی
می پردازیم.

تعریف مشارکت سیاسی:

قبل از تعریف مشارکت سیاسی ضروری است ابتدا معنای کاربردی واژه مشارکت مورد توجه واقع شود. مشارکت به معنای همکاری، شرکت داشتن یا حضور داشتن؛ یعنی صرفاً حضور یک فرد در اجتماعی که برای بحث و تصمیم گیری درباره مسأله ای تشکیل شده است، می تواند به عنوان مشارکت داشتن تلقی شود. اما آنچه در این نوشتار مورد توجه نگارنده می باشد عنصر اساسی در مشارکت اجتماعی و سیاسی، یعنی آگاهی و رغبت است. به طوری که برخی آن را تقبل آگاهانه انجام بخشی از امور در شکل همکاری از روی رغبت به قصد بهبود و بهسازی زندگی اجتماعی می دانند. بر این اساس مشارکت شرکت فعالانه انسان هاست در حیات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و به طور کلی تمامی ابعاد حیات و به معنای سهمی در چیزی یافتن و از آن سود بردن و یا در گروهی شرکت جستن و بنابراین با آن همکاری داشتن.

 از این رو تشویق به مشارکت و تسهیل در فرآیند تحقق آن همواره مورد توجه مصلحان اجتماعی بوده است و آن را فرایندی می دانند که در طول زمان روی می دهد  همواره در حال تکوین، تکرار و تداوم است و در خلال آن، استعدادهای افراد از طریق همکنشی با دیگران متبلور شده و به خودیابی و در نتیجه مسؤولیت پذیری نایل می آیند. بنابراین مشارکت سیاسی را می توان به مثابه مجموعه ای از فعالیت ها و اعمال تعریف کرد که شهروندان به وسیله آن اعمال در جستجوی نفوذ یا حمایت از حکومت و سیاست خاصی هستند.

سی. رایت میلر بر این باور است که اگر فرد بتواند قوانین جدید وضع و عنداللزوم قوانین موجود را تغییر دهد به مشارکت سیاسی نایل آمده است. در حقیقت اندیشه مشارکت سیاسی مستلزم دعوت کسانی به شرکت در فرایند تصمیم گیری های کلان کشوری و سهیم شدن در قدرت می باشد که تاکنون نقشی در اداره جامعه نداشته و حداکثر به هنگام ضرورت، توسط حکومت و برای مقاصد معین بسیج می شده اند.

مشارکت سیاسی به عنوان پدیده ای جدید در نظام های سیاسی معاصر نقطه تلاقی جامعه و حکومت است، به  واقع مشارکت سیاسی محصول توافق بنیادین میان شهروندان در فرآیند تصمیم گیری و خط مشی های سیاسی است. به طور کلی مشارکت سیاسی به اعمالی اطلاق می شود که هدف از آنها تأثیرگذاری بر سیاست های عمومی به منظور شرکت عموم در فرآیند تصمیم سازی دستگاه های اداری و نهادهای حکومتی و انتخاب رهبران سیاسی و در نهایت اداره حکومت و کشور است. میل و رغبت یا انگیزه هایی مانند: جستجوی مقام سیاسی اداری، عضویت در سازمان های سیاسی و حزبی، مشارکت در اجتماعات و بحث سیاسی انگیزه های اقتصادی و مالی، انگیزه های فرهنگی و... می تواند از جمله دلایل لازم برای مشارکت فعال سیاسی باشد که با توجه به شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی یک جامعه و اولویت نیازهای اجتماعی درجه بندی می شود. در پایان ذکر این نکته لازم به نظر می رسد که احزاب در ایجاد مشارکت فعال سیاسی در جوامع مختلف از اهمیت به سزایی برخوردارند و نظام های حزبی بیشترین و به سامان ترین نظام ها در ایجاد مشارکت فعال سیاسی به معنای واقعی آن هستند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:0  توسط داور نوروزی  | 

در باب دولتی شدن فرهنگ و هنر

تنها یک اشتباه استدلالی بود که باعث شد نظام تولید و اقتصاد در شوروی سابق از سوسیالیسم مبتنی بر مردم به کاپیتالیسم دولتی به تعبیر خلیل ملکی مرحوم تبدیل شود و در بحبوحه تصدی گری دولت بر همه ارکان مملکتی هنر نیز از وجه ملی و مردمی خود به سوی دولتی شدن رفت و در زمانه ای که همه چیز دولتی بود و دولت در دست عده ای معدود هنر وسیله ای برای اعمال سلایق شخصی و تبلیغ خویشتن شد و اینک، در بحبوحه بحران هنر و هنرمند شاهد دولتی شدن هنر در ایران خودمان هستیم. اگر تعارف های بی معنی چون «هنر نزد ایران است» را کنار بگذاریم و حس نکنیم ملت ما بسیار هم کشته هنر هستند و هنرمندی، با یک آمار سرانگشتی می توان به این نتیجه مهم برسیم که از نظر اقبال مردم به هنر ایران در بدترین وضعیت ممکن در جهان قرار دارد. سالن های سینما و تئاتر خاموش و سردند و اقبال به کتابخانه تقریباً به صفر رسیده است و در این بین صحبت از فرهنگ بالای مردم و فهم هنری توده متأسفانه در میانه دعوای تورم و گرانی و جیره بندی بنزین گم شده است. دولتی شدن امری شاید به معنی مرگ یک پدیده نیست ولی لاجرم به معنی سقوط ارزش های آن است. تصور اینکه دولتی حمایت از فرهنگ و هنر بکند و البته چشم داشتی به پس از آن نداشته باشد کمی از ذهن به دور است. هر دولتی وظیفه ای دارد و متعاقب وظیفه چشمداشت تمجید و تحسین است این اتفاق تنها در جهان توسعه نیافته مثل ایران ممکن است و البته وقتی حمایت می کند از چیزی حمایت می کند که در آن تعریف و تمجید از خود باشد.

و چنین است که وقتی وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام می دارد که از آثار فاخر حمایت خواهد شد به ذهن هنرمندانی چون فرج ا... سلحشور سازنده اثر فاخری چون مردان آنجلس! جمال شورجه ایضاً مشاور همان سریال، جواد شمقدری، سازنده اثر توفان شن و البته ایرج قادری سازنده کاراکتر مشهور زینال بندری متبادر می شود که فخر هنر ایران زمین هستند و هیچ کس انتظار ندارد اساتیدی چون بیضایی، تقوایی و مهرجویی به عنوان فخر هنر معرفی شوند و بتوانند پس از سال ها فیلم خود را بسازند. در عرصه تئاتر بیضایی را از سالن تئاتر شهر به قول خود تبعید می کنند و در راستای حمایت از آثار فاخر تنها اجازه 45 اجرا به این نمایش می دهند و نمایشی دیگر پانزده سال است که به صحنه می رود و...

دولتی شدن به معنی ملی شدن نیست و پوشیده نیست که پدیده رسانه ملی رسانه ای دولتی است و به همین جهت تلویزیون دولتی حداقل در وسعت محلی اش، همگام با ملت پیش نمی رود. در شبکه سبلان، استاد شاهی و استاد اسکندری سوها نمایندگان شهر اردبیل هستند و ایضاً همین ها در مورد تعزیه و تاریخ عشایر شاهسون و البته مداحی صاحب نظر هستند. در عرصه تئاتر سیاست حمایتی آن هم از نوع هدایتی چنان وارد بط